یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠
 

«ممیزی»؟ خیلی چیزها را ننوشتم، شما بخوانید!

...................................................................

      .........................................................

 

 سابق بر این به آن می‌گفتیم«سانسور»، الان به آن می‌گوییم«ممیزی» و شاید تا چند وقت دیگر به آن بگوییم«خان دایی»! [اسامی مهم نیستند ، این که چه بلایی سر هنر یا فرهنگ جامعه می‌آورند مهم است.]
یادم هست سال 71، بنده‌خدایی که اتفاقاً آدم خوبی هم بود و سواد حوزوی قابل قبولی داشت ، معتقد بود باید قرآنی که توسط خانم‌ها خوانده می‌شود ، ممیزی شود! معتقد بود که قصه یوسف و قصه قوم لوط ممکن است مشکلات غیر قابل حلی در جامعه به وجود بیاورند![ البته آن موقع هنوز سریال حضرت یوسف (ع) ساخته نشده بود تا این بنده‌خدا ببیند و لطیفه‌هایی را هم که خلق‌الله برای سکانس جوان‌سازی زلیخا ساختند ، بشنود؛ شاید اگر می‌دید و می‌شنید نظرات مکمل دیگری را ارایه می‌داد برای دور نگه داشتن مردم ما ازآتش اخروی.] الان هم در نشریات بخش دولتی و دوایر «امر تمیز»[فکر می‌کنید کلمه «ممیز» از کجا آمده؟! ] آدم‌های خوبی هستند که قصدشان اصلاح جامعه است اما نه با زمینه‌های کاری مورد بحث آشنایی کامل دارند نه حتی مثل آن بنده‌خدای مورد بحث، سواد حوزوی قابل اطمینانی. چند مثال می‌تواند عمق فاجعه‌ی «ننوشتن» را در این کشور نشان دهد [ قبلاٌ به آن می‌گفتیم«خودسانسوری» این روزها به آن می‌گوییم«ننوشتن» و شاید فردا پس‌فردا به آن بگوییم«کامبیز»!]:
الف- به کتاب دوست شاعری ایراد گرفته بودند که چرا گفته کوه ، ابرها را به سینه فشرده است؟!
ب- به کتاب یک دامپزشک ایراد گرفته‌اند که چرا در مبحث بیماری‌های دامی به «پستان گاو» اشاره کرده و اشاره مشهودی داشته به «آلودگی شیر»؟! در صحبت رو‌ در رو با ممیز، از مورد دوم سلب معصیت شده اما در مورد اول از مؤلف خواسته‌اند که از«سینه گاو» استفاده شود و هر چه مؤلف محترم توضیح داده که«...[سه نقطه] انسان» است که روی سینه‌اش قرار دارد اما مال گاو در جایی قرار دارد که آوردن نام‌اش وضع را بدتر می‌کند، کسی قبول نکرده.[ به گمانم تکلیف دامپزشک‌های آینده این کشور معلوم است و می‌شود نتیجه گرفت که چرا طعم شیر ، در چند سال اخیر، این همه عوض شده.]
ج- در مورد یک رمان عاشقانه‌ی عامه‌پسند که پر از قرارهای دلبرانه بوده ، ممیز محترم در مورد جمله«پسر، مادرش را در آغوش گرفت» اشکال شرعی داشته‌اند!
د- دوست مترجمی می‌گفت که در بخشی از یک رمان، شخصیت قصه به آسمان نگاه می‌کند و می‌بیند که دانه‌های برف،رقص ‌کنان به زیر می‌آیند و برگیسوان سپیدار می‌نشینند و ممیز محترم در تحشیه نوشته‌اند که به جای رقص از حرکات موزون استفاده شود و مترجم، فکری هم برای کشفِ حجاب سپیدار بکند![نخندید لطفاً! این‌ها برای شما لطیفه است، ولی برای ما خاطره است!]
البته این ، یک سرِبام است و سردیگرش فیلم‌های عامه‌پسند ایرانی است که گاهی 80 درصد دیالوگ‌هاشان     «16-»است و 5 درصدشان هم «18-»! دیالوگ‌هایی در این فیلم‌ها از دهان ستارگان‌شان شنیده می‌شود که شنیده شدن‌شان در فیلم‌های «بیک» و «میری» و «ظهوری» هم بعید به نظر می‌رسید! در مورد تلویزیون هم که به همچنین! در همه جای دنیا[حتی جاهایی که ادبیات و سینما سانسور نمی‌شوند] تلویزیون سانسور می‌شود اما در تلویزیون ما از «16-» دیالوگ‌های مورددار گرفته تا «16-» صحنه‌های خشن، قابل رصد است.
درست است؛ ادبیات و هنر ما مورد تهاجم قرارگرفته اما حکایت ما حکایت آن بنده‌خدایی‌ست که به جهاد رفته بود و پشت به کفار و رو به مسلمین می‌جنگید و چون پرسیدند «چه گونه است که چنین می‌کنی؟» گفت«من پیِ اجرِ امرِ معروفم ، طرف‌اش که مهم نیست»!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠
 

فدریکو؛ داستان اعدام یک شاعر

 

روزگاری بود که در اسپانیا ، مردن ، راحت‌ترین کار ممکن بود؛ کسی هم کاری به این نداشت که کدام طرفی [راستی، چپی، بی‌طرفی!] فقط یک گلوله تو مخ‌ات، وخلاص! این وسط چند شاعر و نویسنده هم از دو طرف [یا سه طرف!] کشته شدند که مشهورترین‌شان فدریکو گارسیا لورکاست شاعری که به اسطوره شاعری در قرن بیستم بدل شد. می‌دانم از شنیدن این قصه تعجب نکردید نه به این دلیل که که قبلاً آن را شنیده یا خوانده بودید[که مطمئناً هم شنیده و هم خوانده بودید!] به این دلیل که حالا هم با گذشت بیشتر از هفتاد سال از آن قضایا، باز هم در بر همان پاشنه می‌چرخد و لازم نیست تا شما طرف خاصی باشید تا دخل‌تان بیاید؛ شاعر و نویسنده بودن شرط لازم و کافی‌ست!

به قصه‌ی بالا یک چیز هم اضافه کنم و آن هم این که هیچ وقت معلوم نشد جسد لورکا کجا دفن شده واین ماجرا به یکی از رازهای قرن بیستم بدل شد.چرا؟ چون آن کسانی که توی مغز لورکا شلیک کرده بودند فاشیست‌هایی بودند که به رغم اتحاد با نازی‌های آلمان و فاشیست‌های ایتالیا ، بعد از جنگ جهانی دوم هم تا اواخر دهه هفتاد میلادی در اسپانیا در قدرت بودند و بعدش هم تا یک دهه بعد به شکل حکومت در سایه همه‌ی سرنخ‌ها را پاک کردند.
و حالا یک خبر: «یک مورخ از کشف اسامی کسانی که در اعدام فدریکو گارسیا لورکا نقش داشتند و محل دفن این شاعر اسپانیایی خبر داد... میگل کابایرو پرز سه سال وقت گذاشت و تمام اسناد و مدارک آرشیوی پلیس و ارتش را زیر رو کرد تا بتواند 13 ساعت آخر زندگی شاعر «عروسی خون»، «یرما» و «خانه برناردا آلبا» را به شکلی دقیق توصیف کند... گروه اعدام که به گفته کابایرو فقط شش نفر بوده‌اند در تابستان 1936 صدها فرد مظنون به تمایلات چپ را اعدام کردند و لورکا یکی از آنها بود. آنها برای هر اعدام 500 پزوتا دریافت می‌کردند و رتبه نظامی آنها بالا می‌رفت. آن‌ها این اعدام ها را به دستور فرانکو، دیکتاتور آینده اسپانیا انجام می‌دادند... این مورخ افزود: «احتمالا آنها حتی نمی‌دانستند لورکا کیست. آثار لورکا را اغلب روشنفکران می‌خواندند. احتمالا این گروه بیشتر متوجه آن دو آنارشیستی بوده که همراه لورکا کشته‌اند. آن دو نفر خیلی مشهور و خطرناک بودند.» با این حال دو فرمانده این گروه کوچک یعنی ماریانو آخِنخو، پلیس 53 ساله و آنتونیو بناویدس که از اقوام همسر اول پدر لورکا بود، مطمئنا از هویت این شاعر آگاه بودند. گفته می‌شود بناویدس بعدا با افتخار به مردم گفته است: «یک تیر توی مخ آن کله باددار خالی کردم.» طبق اسناد، اعضای خاندان رولدان (بناویدس عضوی از این خانواده بوده) که رقیب لورکاها بودند، مقامات طرفدار فرانکو را ترغیب به دستگیری و کشتن لورکای شاعر کرده بودند. لورکا یکی از شخصیت‌های «خانه برناردا آلبا» را براساس یکی از اعضای این خانواده خلق کرده بود.»
حالا ، من،یزدان سلحشور[با انگیزه‌هایی کاملاً مشخص ]می‌خواهم این قصه را آن طور که خودم حدس می‌زنم بوده، از نو روایت کنم:

ایستادند؛یعنی، ماشین ایستاد؛یک نفربر سرپوشیده با برزنت که مدت‌ها بود خاصیت ضد آب‌اش را از دست داده بود ؛ نشان‌اش هم قطره‌های آبی که دائم جلوی پای آن سه نفر[ که صورت‌شان را اصلاً نمی‌شد از زیر پوشش زخیمی از خون خشک شده باز شناخت] روی آهن کف نفربر می‌خورد.یک ساعت قبل باران تندی گرفته بود و حالا که نزدیک غروب بود، آفتاب، تا حدی... شاعرانه داشت در افق خودش را قایم می‌کرد[ می‌دانم که توصیف رمانتیکی ست اما...انگار، دختری کولی بود که کرشمه‌ای ملایم‌تر از این برای عشاق خشن‌اش نداشت]پیاده شدند. یعنی، سه نفری که تفنگ داشتند پیاده شدند و سه نفری که با طناب بسته شده بودند،پرت شدند عین گونی سیب‌‌زمینی.در این بخش از اسپانیا، پرت کردن گونی سیب‌زمینی امری عادی بود.مردم، اغلب کشاورز بودند و زور اضافی نداشتند که برای پیاده کردن گونی‌های سیب‌زمینی، هدرش بدهند...راننده سرجایش نشست و سیگار ارزان‌قیمت‌اش را آتش زد اما دو نفر دیگر که جلو نشسته بودند، پیاده شدند.رفتند جلوی نفربر و یکی‌شان که کوتاه‌تر بود و بوی ادکلن ارزان‌قیمتِ بعد از اصلاح را می‌داد، به راننده گفت که چراغ‌های جلوی نفربر را روشن کند.[احتمالاً کمی با غیظ، ولی به هر حال چه فرقی می‌کند] آن یکی که بوی ادکلن‌اش اشرافی‌تر بود و سیگار برگ لاغرش را تازه روشن کرده بود، موزرش را ازغلاف چرمی پوست پوست شده‌ای که سمت راست کمرش وول می‌خورد، درآورد و گرفت سمت صورت یکی از آن سه نفر طناب‌پیچ‌شده که حالا زیر نور چراغ‌ها به زانو در‌آمده بودند.[می‌دانید که در این جور مواقع قنداق تفنگ خیلی کارساز است ] وگفت:«یک» [مکث هم کرد ولی وسط مکث...] شلیک کرد.اولی به پشت افتاد.دومی تفی انداخت طرف همانی که شلیک کرده بود.تف و گلوله‌ی دوم همزمان به هدف خوردند.تف افتاد روی کمربندی که غلاف را روی کمر مرد نگه می‌داشت و گلوله خورد توی پیشانی. سومی داد زد:«من...شاعرم. لورکا.نمی‌خوام بمیرم.چرا باید بمیرم؟ ما که فامیلیم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌،نه؟»[چرا شاعرها این قدر ساده‌اند؟ این قدر رویایی‌اند؟] مرد زیر لب گفت:«شاعر...هوم!»بعد بلند گفت:«فامیل...» وگفت:«خب، فامیل!...سه».

 


 
comment نظرات ()